ميرزا خانلرخان
240
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
سوراخ به ميان رودخانه مىريزد ، داخل آب رودخانه شده مىرود ، و اين آب بقدرى صاف و پاكيزه است كه مافوقى ندارد . بدن آدم ، ميان آب مثل نقره مىنمايد . سنگ ديوار و زمين اين سوراخ مثل يك پارچه فيروزه است كه مايل به سبزى باشد . بسيار تميز و باصفاست . گرمى آبش هم بطوريست كه بدن گرم مىشود ، و هرقدر بماند متأذى نمىشود . بارى مدتى ميان آن چشمه دراز كشيدم . بعد بيرون آمده به خور آمديم . در باغ دلگشا كه از بناها و موقوفات ميرحسن خان ، منزل كرديم . خور عليائى دارند كه همهاش باغات و مال اهل طبس است . از خود ، رعيت و سكنه ندارد . صاحبان باغات ، بعد از فصل ميوه به شهر مىروند . خور عليا پانزده خانوار رعيت دارد . باغ دلگشا آنجاست . بسيار باصفا و خوشعمارت بوده است . حمام بسيار خوبى داشته ، همه خراب شده است . مع ذلك باز هم خوب جائى است . حوضخانهاى دارد كه آلان كنار حوضش نشستهام ، آب جارى است و خيابان باغ پيشرو افتاده است . وقت عصر بيرون رفتيم . در اطراف باغ كبك بسيار بود ، چهار كبك زديم . شب كبك پلو خورديم . روز يكشنبهء هفتم . صبح در اطراف باغ قدرى كبك شكار كردم . بعد از آن رفتيم به چشمهء آب گرم . از آنجا مراجعت ، باز شكاركنان تا منزل آمدم . نه قطعه كبك آوردم . عصر آنها را به شهر فرستادم . چهار قطعه براى شاهزاده خانم ، پنج قطعه براى عماد الملك . وقت غروب هم باز يكى شكار كردم كه نمكسود كردهايم براى فردا . روز دوشنبهء هشتم . باز صبح شكاركنان رفتيم به حمام مرتضى على . وقت ظهر برگشتيم . عصر باز قدرى در اطراف منزل شكار كرديم . شب آدمى از عماد الملك آمد . كاغذى به احوالپرسى نوشته ، دو قند روسى و قدرى چاى و يك دبه باروط فرنگى و قدرى ساچمه فرستاده بود . قلى آدم خودم هم برگشت .